تبليغاتX

JavaScript Codes عشق و زندگی
چشمون همیشه گریون دیگه شستن نمی خواد

حال من بد نيست غم كم ميخورم

كم كه نه هر روز كم كم ميخورم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند

عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم كجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نكردي آفتاب
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمي پشتم شكست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يك شبه بيداد آمده و داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم

خوب اگر اين است من بد مي‌شود
بس كن اي دل نابساماني بس است
كافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابي كسي خو مي كنم
هر چه در دل داشتم رو مي كنم
نيستم از مردم خجر بدست

بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستي كار ماست

چشم مستي تحفهء بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي كنم

طالعم شوم است باور مي‌كنم

من كه با دريا تلاطم كرده ام

راه دريا را چرا گم كرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمي گويم كه خاموشم مكن

من نميگويم فراموشم مكن
من نمي گويم كه با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست كم يك شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چكد
خون من،فرهاد،مجنون مي چكد
خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل كس خون نشد
اين همه ليلي،كسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
كوه كندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ كس دست مرا وا كرد؟ نه!
فكر دست تنگ مارا كرد؟ نه!
هيچ كس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ كس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ كس اشكي براي ما نريخت
هر كه با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل آمد كه حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه مي‌پنداشتيم


به من چيزي بگو شايد

هنوزم فرصتي باشه

هنوزم بين ما شايد

يه حس تازه پيدا شه

يه راهي رو به من باز كن

توو اين بي راهه بن بست

يه كاري كن

براي ما هنوزم يه مايي هست...

به من چيزي بگو از عشق

از اين حالي كه من دارم

من از احساس شك كردن به احساس تو بيــــــــــــــــــــــــــــــــزارم

تو هم شايد شبيه من

توو اين برزخ گرفتاري

تو هم شايد نمي دوني

چه احساسي به مــــــــن داري

گريزي جز شكستن نيست

منم مثل تو مي دونم

نگو بايد بريد از عشق

نه مي تونـــــــــــــي ... نه مي تونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...

به من چيزي بگو از عشق

از اين حالي كه من دارم

من از احساس شك كردن به احساس تو بيــــــــــــــــــــزارم


 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:59
  به قلم:  مهدی دادخواه   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

وقتي که به هم که ميرسيم سه نفريم من و تو وبوسه از هم که جدا ميشويم چهار نفريم تو و تنهايي من وعذاب
..................

میگن مردا دو دسته هستند

یک دسته اونهایی هستند که از زن خود میترسند

دسته دیگه کسانی هستن که مثل سگ از زن خود میترسند

که البته تعداد کثیری ازدسته دوم هستند

 

یکی به رفیقش می گه : شنیدم تو ظرف شستن به زنت کمک می کنی؟ زن ذلیل! می گه خب مگه چیه . اونم تو رخت شستن به من کمک می کنه

زوج هاي گرامي ! تا وقتي بوسه هست ، چرا گاز ؟؟؟ لطفا در مصرف گاز صرفه جويي کنيد

انسان هم ميتونه دايره باشه هم يه خط راست ، انتخاب با خودته ! تا ابد دور خودت بچرخی يا تا بی نهايت ادامه بدی

 

چون مردها باحياترند ولي زنها اين طور نيستند اگر برخلاف ميل زنها كاري انجام بشه آبرو حيثيت آدم رو در سطح جهان ميبرند.
_________________
با كرجي ها آينده كرج را بسازيم

اصولا مردايي كه خيلي باعرضه هستند(منظور دوزنه ها مي باشد) ميرن مسجد ميخوابند حالا زن ذليل ها هم ميتونند برن در جوار اونها بلكه يه درسي بگيرند.

 

 

نفهمیدم اینجا همه مردان دارید از زن زلیلی میگید حلا باید ببینیم این زن زلیلی را چه جور توصیف میکنید آن هم در کشوری که مرد سالاریست حالا اقا خونه به شریک زندگیش کمک کنه یا حرفای همسرشو اجرا کنه زن زلیله؟ .به عقیده من کسانی که ادعا دارند زن زلیل نیستن ترسو هستند ودر واقعیت به خاطرترس از حرفای مردم هستش ادای مرد سالاری رو در میارن. مردی که زنشو دوست داره وبه عقایدش احترام میزاره مرد واقعیست چون از موقعیت خودش سوئ اسفاده نکرده.بحث جالبیست ادامه بدید شاید کمی مردان ما از زن زلیلی نهراسند ودر کنار شریک زندگیشون ایام خوشی بگذرانند وامار طلاق کم بشه.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 20:49
  به قلم:  مهدی دادخواه   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا منو مي بره جهنم ! فوقش مي شم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شي ! جهنم كه اومدي ، من اونجا پيدات مي كنم و دور از چشم خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا چه بهشتي ميشه جهنم

 سر كلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف كن ، گفتم : رفتم ... رفتی ... ساكت می شوم ، می خندم ، ولی خنده ام تلخ می شود ، معلم داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده ... و من می گویم : رفت ... رفت ... رفت ... رفت و دلم شكست ... غم رو دلم نشست رفت و شادیم مُرد ... شور و نشاط رو از دلم برد رفت ... رفت ... رفت ... و من می خندم و می گویم : خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ، كارم از گریه گذشته كه به آن می خندم

 

انسان هم ميتونه دايره باشه هم يه خط راست ، انتخاب با خودته ! تا ابد دور خودت بچرخی يا تا بی نهايت ادامه بدی

 روز اول گل سرخی برام اوردی گفتی برای همیشه دوستت دارم, روز دوم گل زردی برایم اوردی گفتی دوستت ندارم, روز سوم گل سفیدی برایم اوردی و سر قبرم گذاشتی و گفتی منو ببخش فقط یه شوخی بود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 20:37
  به قلم:  مهدی دادخواه   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

دربيكران زندگي دوچيز افسـونـــم كــرد

آبــــــــــي آســمان وخدا

آبي آسمان را ميبينم و ميدانم كه نيست

خدارا نمي بينم و ميدانم كه هست

 

ای که دور از منو در قلب منی

با خبر باش که دنیای منی

 

این اسمش دوست داشتن نیست

هیچ کس قلبم رو این طوری

 نشکسته بود 

 دیگه قلب من تحمل این

 همه .......... نداره  

 مگه جرم من چی بود ه

 از کی تا حالا طرف رو خرد کردن شده

 دوست داشتن

 ............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:46
  به قلم:  مهدی دادخواه   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

عشق یعنی مرگ را همخانه کردن...

 

عشق یعنی تیغ را دیوانه کردن....

 

عشق یعنی دیدن سرخی خون در زیر دوش اب حمام....

 

عشق یعنی گفتن من دیوانتم تا بی نهایت...

 

عشق یعنی التماس با تو ماندن...

 

عشق یعنی التماس با من بساز...

 

عشق یعنی  تو فکر یه سقفم  فرهاد را گوش دادن و گریه...

 

عشق یعنی  گریه .گریه. گریه...

 

عشق یعنی ....مرگ....تیغ تیز.....خلوتی خیابانهادر شبهای  تابستان ...بدترین نوع خورد  

 

شدن،

شکستن،  

 عشق یعنی عرق سردی که وقتی التماس میکنی روی پیشونیت سردی میکنه....

 

اما عشق زیباست....اما عشق قشنگه.....وقتی که دونهای گرم اشکات دارن از گونه هات پایین میان و تو به عکسش نگاه میکنی و میگی ..........................................ماله من میشه..............................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:38
  به قلم:  مهدی دادخواه   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

 وقت  جان  كندن  من بود  ،نمي دانستم

تيغ   بر گردن  من    بود ،  نمي دانستم 

آن  چه در حجم پر از درد گلويم پژمرد

آخرین    شیون    من    بود   نمدانستم

تا    نمردم   بگذاريد   كه   فرياد   كنم  

دوست  هم  دشمن  من  بود   نمیدانستم

ازهمان خنده كه معناي عطوفت مي داد

نیتش   کشتن    من     بود   نمیدانستم

آن  چه  من   بارقه  عاطفه  پنداشتمش

آتش   خرمن    من    بود    نمیدانستم

لحظه وصل من و دوست ،خدا مي داند

وقت جان  كندن  من  بود ،نمي دانستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:24
  به قلم:  مهدی دادخواه   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

 

عشق یعنی شکستن در درون...

عشق یعنی خورد شدن تا عمق جان....

عشق یعنی تنهایی تا عروج...

عشق یعنی انتظار تا شب بیاید ...

عشق یعنی خود کشی با تیغ تیز ...

عشق یعنی دیدن پرتگاه جدایی...

عشق یعنی گریه های شبانه زیر نور ماه شب 14...

عشق یعنی التماس...

عشق یعنی التماس....

عشق یعنی التماس...



عشق یعنی سفر زیره نور ماه...

عشق یعنی قدم زدن توی کوچه های خلوت تابستان...

عشق یعنی خواستن پیوستن از ماه...

عشق یعنی دیدن دست بریده با تیغ تیز ...

عشق یعنی بریدن دست چپ هنگام جدایی تا التماس باشد این کار...

عشق یعنی نوشتن دیوانگی ها با خون ....

عشق یعنی نوشتن اسم او با خون خود...

عشق یعنی مردن...

عشق یعنی از جسم خود باید گذشتن...

عشق یعنی جنون تا حد مرگ...

عشق یعنی انتقام با تیغ مرگ...

مثل شمع بزم آبم کردو رفت

عشوه ای کرد و خرابم کرد و رفت

رفت و کوه طاقتم را باد برد

یوسف امید من در چاه مرد


ای دل شوریده مستی میکنی

باز هم شبنم پرستی میکین

رام هر کس کی شود آهوی دشت

ای دل بیچاره دیدی بر نگشت


بعد از این زهر جدائی را بخور

چوب عمری بی وفادی را بخور

من که گه گفتم ای دل بی بند و بار

عشق یعنی رنج یعنی انتظار

عشق خونت را دواتت میکند

شاه باشی عشق ماتت میکند


آه عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:21
  به قلم:  مهدی دادخواه   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري
 
چه تلخ است رمز جدایی ، روزی که آخرین نگاه سرد و بی مهرت را به چشمان اشک آلودم دوختی و گفتی خداحافظ . از .وقتی هم که رفتی من هم سرگردان باغ آرزوهایم شدم و به تو و آخرین نگاهت می اندیشم و آرزو دارم که تو روزی بیایی
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:15
  به قلم:  مهدی دادخواه   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

 

اگه دستم به جدائی برسه!

اگه دستم به جدائی برسه ... اونو از خاطره هام خــــــط میزنم

از دل تنگ تمــــــــوم آدما ... از شب و روز خدا خـــــــط میزنم

اگه دستم برسه به آســمون ... با ستاره ها قیامــــــت میكنم

نمیزارم كسی عاشق نباشه ... ماه و با همه قســــمت می كنم

وقتی گاهی من و دل تنها میشیم ... حرفای نگفتنی رو میشه دید

میشه توو سكوت بین ما دوتـــــــا ... خیلی از ندیدنی ها رو شنید

قصه ی جدائی ما آدما ... قصه ی دوری مــــــــــــاست از خودمون

دوری من و تو از لحظه ی عشق ... قصه ی سادگــــیه گم شدمون

 

باز هم از دوست گلم

       m d 40     

با این روح پاك تشكر می كنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:13
  به قلم:  مهدی دادخواه   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

 

چه میهمانان بی دردسری هستندمُردگان! ... نه به دستی ظرفی را چرک می کنند و نه به حرفی دلی را آلوده ... تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت!! به یاد آنان كه دوستشان داشتيم، صلوات

می دونی اگه سخره وسنگ تو مسیر رودخونه ی زندگی نباشه صدای آب اصلا قشنگ نیست

 

انسان با سه بوسه تكميل مي شود 1-بوسه مادر كه با آن با يه عرصه خاكي مي گذاري 2- بوسه عشق كه يك عمر با آن زندگي مي كني 3-بوسه خاك كه با آن با به عرصه ابديت مي گذاري

 

در دادگاه عشق … قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان. قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم به تو بگويند … دوستت دارم

دلم گرفته از آدمی که زیر بارون برات گریه میکنه ولی وقتی آفتاب میشه همه چی رو فراموش میکنه

اگر روزی خیانت دیدی بدون قیمتت بالاست اگر روزی ترکت کردن بدون با تو بودن لیاقت میخواد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:13
  به قلم:  مهدی دادخواه   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري
از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برايم بگويد.

پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه کارت ايد؟

گفتم: سراغ گلي را مي جويم. مي شناسي اش؟؟؟

گفت: کدامين گل تو را اينچنين بي تب و تاب کرده است؟

گفتم: به دنبال زيباترينم.

گفت: گل سرخ را مي گويي؟

گفتم: سرخ تر از ان سراغ ندارم.

گفت: به عطر کدامين گل شبيه است؟

گفتم: خوشتر از ان بوي ديگري نمي شناسم.

گفت: از ياس مي گويي؟

گفتم: سپيد تر از ان نيز نمي دانم.

گفت: در کدامين گلستان مي رويد؟

گفتم: در ان صحرا گلستاني که از شرم ديدگانش هيچ گل ديگري نمي رويد.

به ناگاه ديدم پروانه,


بي تاب تر از من ناارامي مي کند.........

از اين گل و ان بوته,


گفت: اسمش چيست که اينگونه از ادميان دل برده است؟

گفتم به زيبايي نامش نديدم.

گل نرگس را مي گويم. مي شناسي اش؟؟؟

به ناگاه ديدم پروانه,


بالهايش به روشني شمع مي درخشيد.

گويي شعله از درون,


توان رفتن نداشت... به سختي خود را به روي باد نشاند
 
و از مقابل ديدگانم دور شد.......

اري....

او گل نرگس را يافته بود. شراره هاي وجودش خبر از ان گل زيبا مي داد........

اينک دوباره من ماندم و اين نام اشنا و غريب.......

در صحراهاي غربت, تا ادينه اي ديگر, به انتظار نشسته ام,
 
 تا شايد به همراه پروانه اي, به ديار اشنايت قدم گذارم........

تو تمام ارزوهای منی

کاش تنها یک ارزوی تو باشم

آمد اما بي صدا خنديد و رفت ...

 لحظه اي در كلبه ام تابيد و رفت ...

 آمد از خاك زمين اما چه زود ...

دامن از خاك زمين برچيد و رفت ...

 ديده از چشمان من پنهان نمود ...

از نگاهم رازها فهميد و رفت ...

 گفتم اينجا روزني از عشق نيست ...

پيكرش از حرف من لرزيد و رفت ...

گفتم از چشمت بيفشان قطره اي ...

 ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت...

 گفتمش من را مبر از خاطرت ...

 خاطراتش را به من بخشيد و رفت ...

***********

***********

 

نظر خواهی فعال است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:1
  به قلم:  مهدی دادخواه   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

ماهي به آب گفت 

 تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم..

 آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني

 

بعد از مرگم

تکه یخی به شکل صلیب روی سنگ قبرم بگذارید

 تا با اولین طلوع خورشید آب شود و به جای یار برایم گریه کند

 

زیبای زندگی

زندگي زيباست زشتي‌هاي آن تقصير ماست،

 در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست!

 زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد... آنچه تقدير من و توست همان مي‌گذرد

 

افلاطون میگوید

به ضرورت امديم به اين جهان به حيرت زيستيم و با کراهت ميرويم

 

خیلی جالبه

از سوسک می ترسیم................از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم

 از عنکبوت میترسیم................از اینکه تمام زندگیمون نار عنکبوت ببنده نمی ترسیم

از خوب سرخ نشدن قورمه سبزی میترسیم................از سرخ شدن ادما از خجالت نمیترسیم

از سرما خوردگی میترسیم................از سرخورده کردن دوستامون نمیترسیم.

 از شکستن لیوان میترسیم................از شکستن دل ادما نمیترسیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:22
  به قلم:  مهدی دادخواه   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

نفس هایم را
در تنها دقیقه ای که می شود تو را دید
حبس می کنم

جسمم را روبروی چشمانت
سبز می کنم
تا در حواس دیدنم حبس شوی.

                       تنها وقتهایی که می آیی
                                                            ماه از جهنم آسمانم بالا می رود ...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 14:55
  به قلم:  مهدی دادخواه   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

مرگ را بگوييد

 کسي اينجا به انتظار ايستاده

مرگ را بگوييد که من هستم

کسي که ميعاد گاه را ترک نکرده است

من از خورشيد آموخته ام

سوختن و تکرار را

ودر آب ديده ام خداوند را

من خداوند را فهميده ام چشمانم از آسمان باراني ترند

اما گلويم هنوز

سکوت مي نوشد

من بغض خواهم کرد

طناب دار تنهايي من رنگين است

آن قدر رنگ وا رنگ

که نخواهي دانست

آیینه چون شکست

قابی سیاه و خالی از او به جای ماند

با یاد دل که آیینه ای بود

در خود گریستم

بی آینه

چگونه در این قاب زیستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 14:37
  به قلم:  مهدی دادخواه   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري
 

 3 ثانيه نگاه،

                  3 دقيقه خنده،    

                          3 ساعت صفا،

                                      3 روز آشنايي،

                                                 3 هفته وفاداري،

                                                           3 ماه بيقراري،

                                                                      3 سال انتظار،

                                                                               30 سال پشيماني

                                          

                                    دوستتون دارم خیلی زیاد   

 

 

بی تو ای تبسّمت زلال مثل آسمان
گریه میکنیم با تمام دردهایمان
بی تو چشمهایمان دچار بی قراریند
لحظه هایمان دقیقه های سوگواریند
ای بهانهء سرود سوگنامه های ما
بی تو رنگ شب ضمیمه شد به جامه های ما
بعد رفتن تو مُرد شعلهء امید ما
غرق بی ستارگی شد آسمان عید ما
با غروب خود سپیده را به شب گره زدی
پشتمان شکست روی شانه ها که آمدی
زود بود روی شانه های جمع بردن ت
این چنین به انزوای خاک ها سپردن ت
بی تو مبتلای درد و داغ و اشک و آتشیم
نیستی ببینی از نبودنت چه می کشیم*...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 23:10
  به قلم:  مهدی دادخواه   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

 

وصيت نامه